تبليغاتX
نلما
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پرسه زدن های بدون روح


پرسه زدن های بدون روح


از آن سال ها کبوتری مانده است

با بال های شکسته لای دفتر

که عادت کرده است

شب ها قبل از خواب بمیرد

بیچاره عرشیان

که باید مجلس آخرشان به نام من باشد

من روح مضطربم را از کوچه پیدا نکرده ام

جنازه ام را بچرخانید رو به سمت جنوب

روح مضطربم در خیابان ها

دنبال تو می گردد

چه حجم سنگینی دارد

این پرسه زدن های بدون روح

بدون کبوتری که حالا

از استخوان هایش فقط

چند تکه در حافظه دفتر گیر کرده است

آقای نکیر و منکر صبر کنید

این جنازه می خواهد زنگ بزند

الو         سلام         خدا            منم مریم

می دانم مشغول سور و سات قیامتی

اما ، ما بدجوری عاشق شدیم آقا

آنقدر که عرشیان

مجلس ما را گذاشتند

برای وقتی که سرشان خلوت باشد

آقای نکیر و منکر

دارد صبح می شود

جنازه ام را بگردانید رو به مرقد بابا


|+| نوشته شده توسط مریم ترنج در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 و ساعت 17:18 | 
گوش ماهی ها

برایتان از خاطرات بچگی نوشته ام ، روزهایی که من و مرجان خنده هایمان را با حلزون و صدف ها  تقسیم می کردیم و امواج دریا زمزمه های داوود را به گوشِ ماهی ها می رساند . حالا سال هاست که پدر نیست خانه روی دوش حلزون ها نیست و من و مرجان و داوود آواز هایمان را برای زاینده رود و مادری که به اندازه تمام دنیا زیباست می خوانیم .


گوش ماهی ها


و ما مشت هایمان را در ساحل

پر از حلزون و گوش ماهی کردیم

وقتی برگشتیم

حلزون ها خانه را روی دوش

می بردند به جاهای باریک

جاهایی که فقط در خواب می شود دید

مثل تو

که در کابوس سراغ ام می آیی

مثل پدر

که هنوز در خواب هایم سرگردان است

بیدار که می شوم

صدایم می گیرد

و اناری در سینه ام ترک بر می دارد

که نه شیرین است

    نه ترش

    داغ است

مثل بوسه ای که از پشت شیشه برایم پرت کردی

می دانی

تو هیچ وقت عاشق خوبی نبوده ای

قلبی را دزدیدی

که دو سکته را رد کرده بود

و این بار تو بودی

که حالا زخم های ات سر باز کرده

چقدر باید لب حوض نشست

زخم ها را شست

برای ماهی ها از تو گفت

ماهی ها چرخی بزنند

طرحی از تو را برایم بکشند

و نقش بر آب بشوی

گوشِ ماهی ها به این حرف ها بدهکار نبود

تو نبودی

پدر نبود

خانه روی دوش حلزون ها می رفت

و ما در پشت شیشه

به کف روی آب فکر می کردیم

به حباب هایی که پر و خالی می شوند

و ماهی ای که یک روز سرش به سنگ می خورد


|+| نوشته شده توسط مریم ترنج در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 18:36 | 
نقدی بر شعر زیبایی جهان - کیوان اصلاح پذیر

نقدی از کیوان اصلاح پذیر


شعر از نصیحت مادر شروع میشود ، سپس تجربه دختر در دیدن خویش را می بینیم و در پایان

 دوباره مادر .

 

این شعر یک سفر است . سفری که با توشه ی تجربه ی سفر پایان گرفته ی مادر آغاز میشود :

 

گیس بریدگی و رخت سیاه  در کف دست . نشانه هایی ادغام شده از طرد زن در جامعه مردسالار و

سوگواری و فال و سرنوشت . مادر طالع خود را در فال دختر می بیند . فالی که از کف دست به

 پیشانی میرسد . گرچه طالع نحس است اما مادر خوشبخت است . پیشانی نیمه سوخته ی

دختر جای امیدی باقی میگذارد . پیشانی سوخته نشانه ای از فرصت های سوخته است .

پیشانی  همواره یکی از علائم طالع بوده است و نیم سوز بودنش شک و تردید را در نحس یا

سعد بودن فال دامن می زند . با این توشه ی ناخودآگاه است که دختر سفر خویش را در

درون خود آغازکرده . سینه ماوای قلب و عشق و احساس است . مرغ ماهیخوار از درون

 بر آن نوک می کوبد . شاید اشاره ای به مرغ ماهیخوار صمد .

شاید قلب دختر ، ماهی سیاه کوچولویی است که آرزوی دریا دارد اما مرغ ماهیخوار بر سر راهش

ایستاده است . سر جایگاه  تعقل است و تیر میکشد . تیر کشیدن سر به یک اعتبار نشانه

دردی است ناگهانی و عمیق . آنجا که عقل از پردازش واقعیت وامی ماند .

 کدام واقعیت است که اینچنین عقل را زایل میکند :

 ورپریدن سربازان جوان از برابر چشمانی که در کاسه سر قرار دارند . کلاغ پر بسیار خوب

جا افتاده است . سربازان را برای تنبه کلاغ پر می برند و بازی کلاغ پر یک بازی کودکانه است

 که به سرعت و دقت زیادی نیاز دارد . سربازان ورپریده  معنای کلمه ی " تیر " در بند قبلی

شعر را باردار میکند . " تیر تفنگ در سر " به فضای توقف تعقل اضافه میشود تا سنگینی آن

را افزایش دهد . اگر به بار منفی کلاغ که نشانه ی حادثه ای شوم است نظربیندازیم و به

فال و پیشانی  دختر برگردیم با یک شعر چند وجهی و در هم تنیده روبرو میشویم :

 

کلاغ پر + تیر + سرباز + سر =  کودکی ، تنبیه ، ورپریدن ، نشانه های شوم

 

که همگی در هم ادغام شده اند . اینجا اوج شعر است . بند " در گورهای دسته جمعی گم شدند "

زیادی است و با توجه به درهم تنیدگی ابیات قبل ، بسیار باز و توضحیحی است .

از اینجا به بعد مکاشفه ای رخ میدهد . مرگ سربازان و توقف تعقل در سر ، دختر را به مرحله ی

 شهودی می رساند و خودش را از بیرون میبیند . این مرحله شهودی است زیرا بدون چشم انجام

میشود . دختر از شمع بجای چشم استفاده میکند که با توجه به بار زیارتی و عبادتی شمع ٬

شهودی بودن دیدگان مشخص است .

اوبه دریا رسیده است و به مرغ درمانده ماهیخوار میخندد . اما اودر این سفر تنها نبوده است  .

مادر هم همراه اوست . دوباره علائم متافیزیکی ابتدای شعر ( کف دست و پیشانی )

 ظاهر میشوند ( ورد و نعل و طلسم ) و اسب . شخصیت اسب توضیح داده نشده و نشانه ای

 نیز برایش بیان نشده  است اما با توجه به آویزه های مادر بر گردن اسب مشخص است که

دختر عازم یک نبرد است . و شاید عازم سفری دور که دیگر مادر در کنار او نخواهد بود .

این آویزه های متافیزیکی برای حفظ دختر از بلایایی است که تاکنون بوسیله مادر از او دور

 میشده است . سفر دختر بدون مادر از پایان این شعر آغاز میشود .

منبع : سپهر شعر و نمایش


|+| نوشته شده توسط مریم ترنج در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 23:32 | 
زیبایی جهان
 

زیبایی جهان

با گیس های بریده هم می توان خوشبخت شد

این را مادر کف دستم نوشت

وقتی رخت های سیاه اش را چنگ می زد

و می خندید

به پیشانی نیمه سوخته ام

به سینه ام که مرغ ماهیخواری به آن منقار می کوبد

به سرم که تیر می کشد

برای سرباز هایی که کلاغ پر از چشم هایم پریدند

و در گور های دسته جمعی گم شدند

گفتم :

در چشم هایم شمع بکارم

تا زیبایی جهان را بهتر ببینم

خودم را دیدم

که برای مرغ های ماهیخوار روی آب می خندم

مادر را دیدم

به بازویم طلسم بست

به گردنم نعل اسب

به سینه ام ورد

و فوت کرد به زیبایی جهان

 

|+| نوشته شده توسط مریم ترنج در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:48 | 
دو سه لیوان زیبایی
 

دو سه لیوان زیبایی

 

زیبایی ما را آب با خود برد نه خواب

جای هر کدام از مژه هایم درختی سبز شد

نخواب عزیزم

تا این درختچه قدیمی قد بکشد

فرصت هست دو سه لیوان بالا برویم

به قلب زمین برسیم که اینبار برای ما می تپد

بلوط پیری در چال گونه هات

روی بهشت سایه انداخته

اینبار که به خانه برگشتی

در را محکم ببند

پشت سرت را نگاه نکن

بگذار رشته افکارم را از دور گردن ات پاره کنم

با این طناب برمی گردیم روی زمین

این بوسه های لا مذهب گرممان اگر نکرد

مژه هایم را به آتش می کشم

 

|+| نوشته شده توسط مریم ترنج در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 23:22 | 
موش در رگ هایم می دود

                                                                     

                                                                     سگ های شما

                                                                     از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند.

                                                                                              شمس لنگرودی

حیات وحش

 

سگ های شما

از دهان فرشتگان آب می خورند

سگ های ما

شکم کیسه های زباله را پاره می کنند

جن های زیادی در سرم موش می دوانند

موش ها از سر و صورتم بالا می روند

پایین می افتند

عصب هایم را می جوند

می گذارند

زیر دندان سگی

که زبان به استخوان هایم می کشد

فرشته ی نفرین شده ای

بادام های سوخته را در چشم هایم می کشد

رنگ پوست پدر را به خاطر ندارم

نام تمام مادرانم را فراموش کرده ام

گرگی در گلویم زوزه می کشد

گربه در چشم هایم برق می زند

زباله ها شکم داده اند

شیرابه ای غلیظ در رگ هایم جریان دارد

فرشته ها در من شکست خورده اند

و از یاد برده ام

خدا مرا برای روز های تنگ اش آفرید

 

|+| نوشته شده توسط مریم ترنج در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 6:13 | 
به پدرم و به یاد اوقات دریایی اش

 

شلوغ ترین بندر جهان

 

پیشانی ات شلوغ ترین بندر جهان است

به پرنده هایی فکر می کند

که از چشم ها یم پَر می کشند

می نشینند روی زخم های مادر بزرگ

روی سیب زردی در گونه های مادر

که با هیچ سیلی سرخ نشد

سرخ

خون تو بود

که ریخت در دهان نهنگ های عرب

تا رقاصه های خلیج ، با آوازهای فارسی

دامن شان را پرچم کشتی های مدیترانه کنند

سرخ

زخم های مادر بزرگ است

که هر شب زیر بالش پنهان می شوند

و صبح ، سر از صندوقچه های قدیمی در می آورند

سرخ

طرح لبخند های من ، روی لب های کسی است

که قرار بود دستانم را مهمان شانه های اش کند

ناخن به هم می کشم

تا جرقه به خواب رفته در پیشانی ات

جهان را به آتش بکشد

می کشد

تا پرنده هایی که در چشم هایم گُر گرفته اند

به شکل هزار ستاره

روی شانه های ات بنشینند

 

|+| نوشته شده توسط مریم ترنج در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 21:58 | 
ابراهیم دارد میان سینه ام می سوزد
 

آتش

 

آسوده بخواب

آسوده میان سینه ام بسوز

" بسوز که سوز تو کارها بکند "

می بینی ابراهیم

سرخپوست ها دور تو می گردند

                            می چرخند

                             می رقصند

                             هلهله می کنند

و از جای پایشان هیچ چشمه ای نمی جوشد

گل هایی که قرار بود آتش را بر تو سرد کنند

در خشکی لب هایمان پژمردند

دو فرشته شانه هات

مثل دو ماهی مرده روی آب آمده اند

تا دود این آتش را از چشم ما ببینند

می بینند

دهان در آتش می کنند

و به شکل دو اژدها روی شانه هات

سال ها بعد

عصای دست موسی می شوند .

 

|+| نوشته شده توسط مریم ترنج در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 17:54 | 
شروع
 

و تو زاده خواهی شد به خاطر کلمه

|+| نوشته شده توسط مریم ترنج در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 17:46 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar